سارا تخصص داشت، اما حضورش پراکنده بود. هر چند وقت یکبار پستی میگذاشت، گاهی فروش میآمد و گاهی نه. درآمد، تابعِ شانس بود.
نقطهی شروع
اولین کاری که کردیم، روشنکردنِ موضع بود: سارا برای چه کسی و دربارهی چه چیزی حرف میزند. همین یک تصمیم، نیمی از سردرگمی را حذف کرد.
چه چیزی عوض شد؟
- یک ریتمِ ماهانهی کمپین جای پستهای پراکنده را گرفت.
- هر کمپین یک قوسِ روشن داشت: از مشکل تا دعوت.
- پیگیریِ بعد از کمپین، فروشهای جامانده را برگرداند.
«اولین باری بود که میدانستم ماه بعد قرار است چه اتفاقی بیفتد.»
نتیجه؟ مسیرِ جذبِ مشتری قابل پیشبینی شد و سارا به لیستِ انتظارِ سهماهه رسید.
